بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 96/6/21
ساعت : 11:4 صبح
از مترسکی سوال کردم
آیا از ماندن در مزرعه بیزار نشدهای؟
پاسخم داد و گفت:
در ترساندن و آزار دیگران
لذتی بیاد ماندنی است
پس من از کار خود راضی هستم
و هرگز از آن بیزار نمیشوم.
اندکی اندیشیدم
و سپس گفتم:
راست گفتی من نیز چنین لذتی را
تجربه کرده بودم.
گفت:
تو اشتباه میکنی
زیرا
برچسب: ماندني,
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 96/6/21
ساعت : 11:15 صبح
چه شود پر شود از حجم لطیفت بغلم
نازکم! دلبرکم! شور کلامم! غزلم!
گرچه لشکر کشد از هر طرفی غم سویم
تلخی ای نیست چو الطاف تو باشد عسلم!
عشوه های تو در آشوب دلم بی بدل اند
من هم ای زلزله در درک لبت بی بدلم
در لبت مستی انواع شراب ناب است
من اگر مست ام و لایعقلم از این قبَلم
چو
برچسب: لطيفت,
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 96/6/23
ساعت : 10:40 صبح
علّمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتّانم
که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
تو بُت چرا به معلم روی که بتگر چین،
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت؟
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتنِ دری آموخت
برفت رونق بازار آف
بدست علیرضا بابایی
در دسته محمدسعید میرزایی
تاریخ : 96/6/23
ساعت : 10:43 صبح
نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی
تو فرصت داری اصلاً تا ابد...تا زود برگردی
تو فرصت داری از هر جای این تقویم بی تاریخ
بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی!
تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها!...
سحرگاهی که خواهی ماند...خواهی بود...برگردی
به میعاد غزلهایی
بدست علیرضا بابایی
در دسته سونیا نوری
تاریخ : 96/6/24
ساعت : 7:6 عصر
شقایق تا تو را دیده،
چه غنچه کرده لب ها را
چه حرصی میخورم میبینم این فرصت طلب ها را!
شنیدم آسمان گفته:
شبیه توست خورشیدش
نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را!
تو از یک ماه کامل هم
برایم ماه تر هستی
چ فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را
شفا بخش است چشمانت،
لبت درمان
برچسب: شقايق,
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته اسماعیل مزیدی
تاریخ : 96/6/17
ساعت : 8:0 عصر
یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی
به خلوت با خیال من تکلم میکنی گاهی
هر آن لحظه که پیدا میشوی از دور مثل من
به ناگه دست وپای خویش راگم میکنی گاهی
چنان دریای ناآرام و توفانی، تو روحم را
اسیر موج های پر تلاطم میکنی گاهی
دلم پرمیشود ازاشتیاق وخواهشی شیرین
در آن ل
بدست علیرضا بابایی در دسته مجتبی سپید تاریخ : 96/6/13 ساعت : 11:18 صبح
ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !
بعد از تو من میمانم و جنگ روان بیچاره من!
تنها کلام نقش من تکرار افسوس است در
سریال اُف بر زندگی "این داستان"بیچاره من!
تقدیر مجذوبان تو چیزی جز این تفسیر نیست
بیچاره او بیچاره این بیچاره آن بیچاره من!
لبهایم از احساس دلتنگی ترک برداشتند
از بس که بوسیدم تو را هر ناگهان بیچا
بدست علیرضا بابایی در دسته جواد زهتاب تاریخ : 96/6/3 ساعت : 8:28 عصر
چنان سیلی که میپیچد به هم آبادی ما را
غم تو میبرد با خود تمام شادی ما را
به این امید میگردم مگر خاک رهت گردم
که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را
مرا هر چند میخواهی ولی در بند میخواهی
رها کن گیسوانت را ، بگیر آزادی ما را
تو از لیلی نسب داری و من از نسل مجنونم
از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را
اگر با قیس میسنجی،
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود
از تو بعید نیست میان دو خنده ات
تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود
توران به خاک خاطره هایت بیافتد و
آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود
چشمان تو، که رنگ پشیمانی خداست
درآینه، بدون گمان، عاشقت شود
از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد
خاکستر جهنمیان عاشقت شود
وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست
هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود
از من بعید بود ولی
می شود عاشقِ دلداده و یارم باشی؟
و به کوتاهیِ"یک عمر"کنارم باشی؟
حسرتِ دیدنِ تو،کرده زمین گیر مرا
«دردِ بیچاره»منم!کاش دچارم باشی
سوختم،سوختم از گرمی احساساتم
آهِ مرداد شدم تا تو بهارم باشی
بی قرارت شده ام در تب و تابم هرشب
می شود«عشق»تو یک لحظه قرارم باشی؟
ترسم از مرگ و از آن رفتن اجباری نیست
ترسم آن است که«تو»چوبه ی دارم باشی
آه!یارم نشدی،کاش که بعد از مرگم
شمعِ جا مانده به پهلوی مزارم ب